|
شيخنا و مولانا السيد جليل رضوي رضي الله عنه
آن دكتراي مديريت استراتژيك ، آن ساعت از روي نظم او بكند تاك و تيك، آن قهرمان ورزش «بشين و پاشين » ،آن اسپانسر تيم توپه بازي شاهين ، آن پوشنده متنوع منسوجات ، آن ياور جرايد و مطبوعات، آن هر چه مسئوليت را كرده در گوني ،آن مديرعامل اسبق پارس جنوبي ،آن صاحب آگهي هفتگي در هفته نامه ها، آن غمين از دست نامردمي ها ،آن داراي كت و شلوار هاكوپيان، آن از علم مديريت او خلق را حيران،آن 7بار استعفا داده، آن دل و دنيا را در راه خدمت خلق واداده،آن دارنده علم مديريت ورزش ، آن بكند حريفان را درو با يك كوبش،آن امضا كننده حكم اخراج سعداوي ،آن متمايل به حمايت از اكبرهاشمي ،آن نمي خواهد با كسي كند بحث بيهوده ،آن سلطان سابق باديه عسلويه ،آن دارنده مدال وجدان از اطفال،آن منعقد كننده قرارداد با «توتال» ،آن داراي سيماي پرنور ،آن قائم مقام شركت هواپيمائى ايران ايرتور ،آن عضو كميته راهبري شهر جديد سيراف ، آن هيچ گاه نكند از خستگي سر را زير لحاف،آن مديرعامل پارس شمالي ، آن كاشف حل مشكل بي آبي ،آن مدرس بين المللي جودو ، آن دارنده مدال طلا در دو ،شيخنا و مولانا سيد جليل رضوي -رضي الله عنه – غواص بحر نايبند بود و از مشايخ كبار نفط و غاز بود .
نقل است كه در هنگام ولادت خاموش به دنيا بيامد، پس دايه اش سه بار بر پشت او زد و اوتنها بگفت : «لويه» پس حيرت بگرفتند كه اين «لويه» چه باشد . پس طبيبي بياوردند و طبيب سخت گريست و گفت اين طفل در باديه محنت ها كشد. به چهارسال بود كه كه شبانه شيشه نفط به زير بالشش نهان مي كرد و در نهان نفط همي نوشيد و اندكي بعد پرده از راز وي برافتاد و خلق را حيرت گرفت . درويشي اين شنيد، او را خوش آمد و گفت زود باشد كه اين طفل سلطان نفط و غاز جهان گردد .
گويند به ده سال بود كه از شهر بشد و رو سوي باديه كرد. سي شبانه روز راه برفت تا كه شيري بر وي ظاهر گشت. شير وي را بر پشت نهاد و رو سوي وادي خشك و بي آب و علفي كرد . پس روز چهل در وادي فرونشاند. شير شيخنا را عرض كرد : اينجا همان جا باشد كه تو سلطاني كني و برفت. پس شيخنا همانجا دو ده سال سر در جيب مراقبت در احوال بندر بماند هيچ نخورد پس خلق و دد و دام بر گرد او جمع همي گشتند و شيخنا آغاز به اوراد و اذكار كرد و يكان يكان مداخن و ستون ها و مخازن بالايشگاه از زمين باليدن گرفت و رو سوي آسمان كرد و نفط و غاز باريدن گرفت. پس شيخنا نفط را به وردي به عسل تبديل مي كرد و با ذكري دگر غاز را به سكنجبين، في يوم الكذالك آن محل را«عسل ويه » يعني« مامن شهد و عسل »ناميدند. في لحظه ، فازهاي گونه گون نه و ده و يازده و بيست و پنج عسل ويه ، به يك اشارت آباد شد و نفط همي جوشيدن گرفت.
پس از اكناف بلاد ايران رو سوي عسلويه شد و شيخ ما في كل يوم با شيوخ طوايف «توتال» و« الي» و قبايل بلاد چين و ماچين عهدها ببست و زرها به خزائن عسل ويه بياورد . شخينا عجيب اعمالي داشت .شيخ جليل سوار بر استري سياه موي ، گردادگرد عسلويه مي گشت و ذكر همي بگفت .پيري زال براو شد وعرض كرد : «شيخنا عسلويه او نداره . سي چي تو همش مي گي او مي آرم اوما با تانكي او مي آري اينجا . خدا خوشش مي آ؟» در آن دم شيخنا از استر بر زمين فرود آمد و عصاي خويش بر زمين كوبيد و چهل چشمه جوشيد كزان چهل چشمه كلهم نفط بودندي و هيچ آب نبودي و شيخنا بفرمود:« نفط نوشيد كه نفط بركت عظيم است و هيچ باك نداريد كه ما تا ابدالآباد غاز داريم ». گويند شيخنا دربزمي به ياران شيخ وردياني كه خالوي وي بودي قول همي داد كه جماعت كره القدم شاهين خلق بندر را لطفها كند و زرها دهد. پس في الحال شاهين را شاهين بارس جنوبي خواندندي.
شيخنا نفط و غاز و عسل همي فروختي و به ساير بلاد فرستادي و از آن سو اشتر اشتر زر و سيم سوي شاهين روانه بكردي و مريدان جوان من الاهواز و طهران بخريدي تا كه گوي را به دروازه دشمن فرو نشاندي. پس چنين شدي و الحمدالله و المنه جماعت شاهين بندر به درجه رفيع راه بيافت و في الحال با نامداران و مشاهير ايران رهاورد همي كند. باز پيري ديگر طلب آب كردي و شيخنا گوي ملعبت طفلان شاهين بارس جنوبي بر زمين كوبيدي چنان كه آب به مانند سراچه زلال چشم ها بجوشيد و عسلويه آباد شد و سبز شد و خرم شد. نقل است چون شيخ قيصي زاده از اعاظم قوم كاتبان به ديدار او رفت شيخنا او را بسي لطفها كرد و كاغذي نبشت و بداد كه اليوم پارس جنوبي في الهفته صدو پنجاه هزارتومان الكمك به خانه مطبوعات وجرايد كه واحد صفحه من السايت پارس جنوبي اخبار و روايات را مطبوع كنند» من اليوم الكذالك ، شيخ قيصي زاده جرايد بلاد شهر را بشارت همي داد كه:« اي ياران هر هفته اخبار را چاپ كنيد و آقي دكتر قول داده صدو پنجاه هزار تومان سي نشريات كمك كنه» في الحال شيخ حميد موذني – اطول الله كل مقالاته - بانگ همي برداشت كه: «الله الله كه جرايد بلاد جيره خوار بشدندي و به دامان أَعسَلُوه رفتندي و معايب و مضرات آن بلاد نديدي » پس كاتبان بگفتند : « حميدو چه مي گي تو . دوقرون پيل آگهي اومده داري خرابش مي كني ، مخت عيب برداشته» و من اليوم الكذالك ،شيخ موذني هر منبر كه مي نشت در ذم آگهي شيخنا رضوي خطبه ها بخواندي و مقالات بسيار همي نبشت و كاتباني چند او را لت زدي و سنگ زدي.
حكايت است كه ده شيخ نزد او شدند. گفتند : «پاره اي فازها هنوز مهيا نيست و كومباني هاي فرنگي هم قهر كرده و رفته اند » گفت: « خودمان مي سازيم» گفتند:«نمي شود آخر» گفت :« بسازيد ما وردي بخوانيم تاغاز و نفط درشان بجوشد.» پس فازهاي جديد پالايشگاه بساختند اما خراب ساختند. پس نفط نجوشيد و ضررها بكردند اما صدايش را درنياوردند تا كه شيخنا بيامد و وردي بخواند به جاي نفط عسل از زمين جوشيد. نقل است شيخنا در سالهاي واپسين دم به دم به شيخ اعظم وزارت نفط نامه نبشت كه خسته ام و معافم گردانيد .كاتبان حال گويند شيخنا نه خسته بود كه مزاجش با مزاج اكابر و اعاظم قوم نفط همخوان نبودي .
شيخ النفط نوذري اما او را بگفتي:« بمان يا شيخ تا ببيينم اوضاع چي مي شه ؟» پس شيخ بنماند و باز در كوه هاي عسلويه بگشت و با خود بخواند بيت : يه دل ميگه كه بساز و بسوز سركن بي فروغ، خو كن به دروغ اين عمر دو روز يك بوم دو هوا خسته ام به خدا نمي خوام و مي خوام بشم از تو جدا پاره اي از شيوخ بندر كه شيخنا را خوش نمي داشتند به طهران كاغذ نبشتند و بگفتند« رضوي دل با دولت ندارد و ببايد تعويضش كرد و بلاد عسلويه را تمام جرس و حشيش و ترياق فرا گرفته و او هيچ نكرد و همه آنجا ترياق مي خورند و گناهي بدتر كه دارد قرار است به خانه مطبوعات كه خانه جواسيس و معاندين باشد اشتري زر و سيم دهد» و فلان وفلان و از اين سخنها بسيار كردند. پس كاغذها افاقه كرد و آخر به ناگاه شيخ جشن ساز كه از شيوخ تازه پديد آمده دوران بودي و خلق كم ازاو شنيدي حكم بدادي كه شيخ «سوري» رو سوي وادي سوزان عسل ويه كند.
پس شيخنا رضوي بر منبر برفت. خطبه اي بخواند و فرياد زد : «يا مي بُرد يا مي شكند يا رَم مي كند» پس مريدان را حيرت برگرفت كه اين كه فرمودي يا شيخ چه معني باشد : شيخنا بفرمود : « هر مدير ي كه طفل شهر باشد و خواهد در بندر خلق را خدمتي كند ، خلق از او انتظارها دارند، چنان كه شانه زير وزنه مي بُرد و كمرش همي شكند و سرآخر مجنون شده و رو به باديه گذارد» شيخنا كلمات عالي است :« انا نوکر مردم بوشهر» «لم يقطع روبان في الپروژه ها كه روبان زدن كار شيوخ سوسول است و من نه از براي تبليغات و نام پراكني و وكيل الدوله اي آمده بودم.
پس شيخ ميگل همي منبر برفت و گفت خبر رسيد ما را كه شيخ رضوي هفت بار نامه همي نبشت تا استعفا بداد و برفت . في الحال شيخنا رضوي تكذيب بكرد و بگفت:« لا ! شيخ ميگل را نسيان گرفته و سال پار به حضورش برفتم و بگفتم كه من رفتني ام و چاره اي بينديش و اين تو اين كليد بلاد عسلويه » از اين ماجراها شيخنا بسيار دارد. نقل است كه شيخنا چهل سال در عسلويه ماندي و تا كه هر چه غاز و نفط بود را به عسل تبديل كرد و فاز چهلم پالايشگاه را نيز معجزت كرد و از خلق بندر خسته و دلشكسته گريخت و برفت.
بيت : اي دل ،اينجا دگر جاي ما نيست با غم ما كسي آشنا نيست اي بلاكش ، چه جويي چه خواهي ؟ در دياري كه رسم وفا نيست بعضي گويند در چين و ماچين است بعضي او را در جاپون ديده اند و بعضي او را در جزاير هووايي. و هنوز وفات او بر مردمان معلوم نشده است.
نگارنده : گرگورالدوله شيفاني
پیشنهاد متن برای مطالعه (17) | نقل قول این متن | تعداد مشاهده :197
|
- لطفا فیلدهای ستاره دار را پر کنید.
|
1.4 |