|
شيخنا علي افراشته
آن دوستدار گل شقايق،آن استاندار سابق، آن سازنده مريضخانه هفت طبقه ،آن دارنده تخصص امور مختلفه ،آن افراشته بيرق پركار، آن مدير سابق مجموعه زيبا كنار، آن سوار بر خر مراد، آن جدا كرده خود را از دوم خرداد،آن مخزن اسرار نهان تيم لاريجاني، آن متخصص امور تبليغاتي،آن هميشه به دست دارد تسبيح، آن فراري از هر گونه تفريح،آن دوستدار نان داغ و كباب و ريحان، آن امضا كننده حكم برخورد با جريده دليران ،آن زاده قراء آبطويل ،آن در دستش هيچگاه نبوده منتيل، آن سكان دار مركب سياست، آن دكاندار پشتي رياست ، آن دل نداده به طيف احمدي ، آن از كف بداده علي زينبي ، شيخنا و مولانا علي افراشته _رحمه الله عليه - راست رو و راست رفتار و راست گفتار بود و دايم در حال ارتقا و كسب مقام بود.
نقل است چون بزاد سي روز بخنديد كودكانه. پس همه خلق را حيرت گرفت كه اين طفل را چه باشد كه خندد ، حكيم بياوردند . بديد و بگفت:« او بر بخت شيرين خويش مي خندد. پس تهنيت باد مام و پدرش كه او از طايفه اي است كه بيرق رياستش افراشته است و خوش مي دارد كه دم به دم رييس شود» و حال ِاو چنان بود كه به قال نيايد. در ايام جواني پريشان گشته و در وادي اهرم خيمه بزد و از نبات و دميت و گزر ارتزاق بكرد. آنچنان عجيب احوال شد تا هر چه دد و دام و غولك قراء بود، گرد او جمع شدندي و شيون سردادندي. سه چله نشست و هي نخورد تا هر چه از علوم كيميا و سيميا و ليميا و جفر و ابجد بود بر او پديدار گشت. پس سوار بر حمار سرخ شد ، رو سوي بندر كرد و به ولايت بوشهر اندر شد و بر در و ديوار شهر با زغال شعر بنوشت .
گويند اين عادتش بماند با او تا ايام صدارت استانداري اش در بندر ، حكم بداد تا شيخ عيوضي در شب نوروز، بر ديوارهاي شهر نبشت كه شيخنا افراشته در بلاد بوشهر چه ساخته و چه كرده و چه آباد كرده. بسي مشايخ كبار ديده بود، چون شيخ مهندس نديمي و مولانا لاريجاني و شيخ شهرياري و مانند ايشان – رضي الله عنهم- و شيخ الاعظم مولانا لاريجاني بفرمود :« افراشته از ماست و ما او را مي پسنديم» و شيخ نديمي بفرمود: «افراشته هميشه در پي برپايي مجالس طرب و آوردن شيوخ هنر بود» .و شيخنا افراشته بفرمود: «الفرهنگ و الهنر و التبليغات هو اهم الامور في المديريت» ليك اما شيخ شهرياري از او بس نگران بود و مدتها نامه هايش را جواب نداد و ايضاً او را به دولتسراي خويش در طهران راه نداد . نقل است كه تا اندر شد به بندر، به امور تربيتي بيامد، لختي نگذشت كه او به عمارت ارشاد بوشهر وارد شدي و سرگشته حكم بداد كه تا فيلم بياورند تا به نظاره نشيند.
نقل است به يك روز دو هزار فيلم بديد و به شيخ الآواز شجريان زنگ بزد كه يا شيخ بوشهر را مزين فرما و شجريان نيامد و شيخ ناظري آمد و شيخ كمانچه استاد بهار –رضي الله عنه - بيامد و مجلس مي و مطرب در سالن جهاد به پا كردي . نقل است كه تا شيخ ناطق نوري عزم بوشهر بكرد ، دلخوشانه بيامد و بسي عكس هاي پر رنگ و لون چاپ بكرد و در و ديوار شهر را همي بپوشاند و مريدانش بانگ برآوردند :«خلايق تهنيت باد كه شيخ ناطق بيايد» از همان دم شيخنا افراشته بشد صاحب بيرق راستها اندر بوشهر و بس تكريم شد. نقل است في هذه الايام جمعي مريدان به عمارت بهارستان بيامدند . جمله خانه را ديدند پر آب است. گفتند يا شيخ اين چه حالت است؟ گفت گرد عمارت مي گشتم به ياد دوستي و مودتمان با شيخ عطارزاده اوفتادم و به ياد آوار غمي كه آن شيخ بر سر ما في آلخر المجلس رها كرد ، از مصيبت آن هنوز مي گريم. و اين آن بود كه نشان داد شيخنا چه خونها به دل داشت از شيخ شكرالله.
نقل است شيخ شكرالله عطارزاده در ابتدا باب مراودت و دوستي با شيخنا افراشته داشت. او برايش گوسفند سر مي بريد و دل مي فرستاد و شيخنا بره مي كشت و قلوه و جگر براي شيخ شكرالله مي فرستاد و گل ها و رياحين روانه مي كرد. روزي شيخ عطارزاده -رضي الله عنه- با مركب وارد عمارت استانداري شد و از او خواست فلاني را به فلانجا بگمارد. پس شيخنا چنين نكرد و بفرمود:« شكرو! جون خوت دست بردار ،چقه هي آدم بيارم و ببرم. رسوا بازي در نيار ،چهيت بخو تا بگم شوم خِشي بيارن» شيخ عطارزاده را خشم فرا گرفت و او را نفرين بكرد و قسم ياد بكرد :«تا از عمارت استانداري به بيرون نيندازمت دست نخواهم شست و خواب را بر خويش حرام خواهم كرد.» شيخنا افراشته هم بفرمود : « صنار بده آش به همين خيال باش !برو هر كاري دلت مي خواد بكن. مگه مو بچه م كه تو مي خواي سي مو تصميم بگيري. مو گردنم كلفته !خيلي هم كلفته!پشت مو لاريجانيه ،چه فكر كردي؟! »
پس شيخنا عطارزاده را با او سخت اختلاف اوفتاد و ماجراها كردند .في يوم الكذالك راويان اخبار نقل كنند كه شيخ عطارزاده پيكي به سوي عمارت پاستور دارالحكومه طهران روانه كرد و نبشت كه افراشته دل با دولت نهم ندارد، هر چه منافق و مُنهي و خائن و هاشميون و خاتميون بوده گرد خويش جمع همي كرد و شبانگاهان در عمارت استانداري مجالس محرمانه با طايفه اخباريون و كاتبان «خانه مطبوعات » به پا همي كند و ايشان را زر و سيم همي دهد و او چنين است و چنان است. او را كلمات عالي است .گفتند:« از كجا مي آيي ؟!» گفت:« از زيباكنار» گفتند:«چه مي كردي » گفت:« وقت خوش مي داشتيم با ياران» گفتند :« به كجا روي؟» گفت :«به استانداري بوشهر » گفتند:« تو را كه باشد حامي؟» بگفت:« شيخ الشيوخ لاريجاني » گفتند :«از چه طايفه اي ؟» گفت :«راست ازنوع كلاسيكش ، از نوع اصيلش نه از نوع جديدش» و بفرمود :«ينبسط البوشهر في واحد المرتبه العين و اجلس في الموكب الجديد الجيد في المستقبل تا يبتركون العيون الحاسدين و المحترقون بعض الجواريحهم...» (ترجمه : بوشهر را در يك چشم به هم زدن توسعه مي دهم و بر پست جديد مناسبي درآينده مي نشينم تا بتركد چشم حسودها و بسوزد بعضي جاهاشون) شيخنا كرامات بسيار داشت .
نقل است قايم الليل بودي و شب نخوابيدي و چون سحر رسيدي به خواب شدي. كار چنان سخت بشد كه مريدان دفترش روزي به تنگ آمد و زانو بزدند و زمين بوسه دادند : « يا شيخ ! مو مُردم به خدا. آقي استاندار مو ديگه نمي تونم شبا تا سه بشينم و هي در بِپويوم » شيخنا آنچنان كار بكرد كه گردنش ز جا در برفت . طبيب بياوردند و گردن را بر سر جا بزد.و دوباره او سخت كار بكرد و از نو گردن در برفت تا كه آخر طبيبان او را به بستن گردنبندي طبي دعوت كردند. پس تا به سحرگاهان كار بكرد و هيچ نمي خورد. و ديگر بار گردن در برفت تا كه او از گردن معاف شد و او بي گردن زيست بكرد و گردنبند ببست و باز هم با قدي افراشته گام برداشت و اين از كرامات شيخ ماست. شيخنا از آن روي كه افراشته بود ، هر عمارتي را افرشته بكرد همچون عمارت مريضخانه برج.نقل است چون شيخ الكبير الدكتور احمدي نژاد به بوشهر بيامد و عمارت بيمارستان برج را بديد سخت غران شد بر او كه اين همه زمين داشتي و رفتي مريضخانه هفت طبقه ساختي كه چه شود؟
نقل است چون از صدارت استانداري بركنارشد سخت دلشكسته و غمين گشت تا روزي تلفن او زنگ بزد و از آن سوي خط صداي حريري شيخ الاعظم مولانا علي لاريجاني بيامد و بگفت:« آيا حاضري به جرگه مجلسيان بپيوندي؟» پس شيخنا افراشته دعوت او را جانانه لبيك گفت و رو سوي تهران بكرد. في اليوم شيخنا چون به مجلس رسيد همه وكلا و رعايا را ميوه هاي شيرين بداد و طعام بداد فراوان تا كه اورا اعتراض بكردند كه افراشته بسي اسرافها كند . شيخنا في يوم الكذالك هر دم در پي ابداعات اندر دارالوكاله است و دم به دم مورد ملاطفت شيخ الاعظم لاريجاني قرار مي گيرد.
نقل است كه در مناجات گفتي :«الهي مرا مدير كل ارشاد بوشهر كردي،شكر كردم، مرا به مديركلي ارشاد هرمز فرستادي شاكر شدم،مرا به زيبا كنار فرستادي شكر بسيار كرد، مرا به استانداري بوشهر فرستادي بوشهر را آباد بكردم و حال فرصت دادي تا مجلس را آباد سازم ،الهي فرصت ده تا فارس را هم استاندار شوم و ايران را نيز وزير»و پيوسته خدارا شكر مي كرد الهي از تو چه آيد جز كرم كه مرا از كجا به كجا رساندي. بتركه چشم حاسدين . اي ي ي ي بواااااه في هذه الايام چون وقت وفاتش رسيد عزراييل بر او حاضر شد. پس منتظر شيخنا ماند تا كه اعمال شبانگاهي ديوانخانه اش به اتمام رسد ، ملك الموت چون بديد شب صبح شد و صبح شب و شيخنا افراشته دست از كار بِنَشُست خسته گشت و برفت و شيخنا هنوز وفات نيافته و قايم الليل و النهار است . حفظه الله انشاالله .
نگارنده : گرگورالدوله شيفاني
پیشنهاد متن برای مطالعه (16) | نقل قول این متن | تعداد مشاهده :258
|
- لطفا فیلدهای ستاره دار را پر کنید.
|
1.4 |