پرداخت يارانه نقدي از ابتداي مهرماه آغاز مي ‌شود.
پايگاه اطلاع رساني دولت به نقل از رئيس سازمان هدفمندي يارانه‌ها اعلام كرد: درمورد خانوارهايي كه بعد از تكميل فرم اطلاعات اقتصادي خانوار تاكنون به لحاظ تولد ، ازدواج ، طلاق يا فوت تغييراتي در وضعيت خانواره آنان صورت گرفته است ، درصورتي كه ‌اين افراد متقاضي دريافت يارانه نقدي باشند ، مي‌توانند از تاريخ 15 شهريور تا 25 شهريور شماره حساب بانكي خود را در سامانه الكترونيكي وزارت رفاه ثبت كنند.
کمر نخلستانهای بوشهر خم شد.
تداوم خشکسالی و نبود آب کافی در استان بوشهر کمر نخلستان های این استان که نماد ایستادگی و مقاومتند را خم کرده تا جایی که بسیاری از نخلیلات استان همراه با زجر بی آبی ایستاده می میرند.
سه پرواز فوق‌العاده بوشهر - مشهد راه اندازي شد.
مديركل هواپيمايي جمهوري اسلامي شعبه بوشهر گفت: بارايزني وموافقت مسوولان ، سه پرواز فوق‌العاده مشهد - بوشهر - مشهد براي زائران بارگاه ملكوتي امام رضا (ع) راه اندازي شد.
حساب‌هاي مالي شهرداري بوشهر در 3 بانك بسته شد.
رئيس شوراي اسلامي شهر بوشهر با بيان اينكه با دستور بانك ملي به بانك‌هاي بوشهر تمام حساب‌هاي شهرداري اين شهر در سه بانك ملي، صادرات و ملت مسدود شده است ، گفت: اين اقدام اقدامي تند بوده و از امروز مسئوليت هرگونه بحراني در شهر و شهرداري بر عهده مديران اين بانك است.
دشمن تر از اسکناس!؟
بیشترین عوامل بیماری‌زا که توسط اسکناس منتقل می‌شوند باکتری‌ها هستند. بر اساس بررسی‌های انجام‌شده ، باکتری‌ها به خصوص در خانواده‌های استافیلوکوک در اسکناس‌ها بیشتر دیده شده است.

خاطره خواندنی رهبر انقلاب از بازگشت حضرت امام(ره) به ایران نسخه PDF چاپ ارسال به دوست
17 بهمن 1388 ساعت 22:50

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در سال 76، در گفت و شنودی صمیمانه با جمعی از نوجوانان و جوانان، به ذكر خاطره‌ای از روز ورود امام خمینی به میهن در دوازدهم بهمن 57 پرداختند.

متن زیر، بخش‌هایی از بیانات ایشان در آن دیدار است:

* خاطره‏اى از دوران انقلاب و به طور اخص، خاطره‏اى در رابطه با امام راحل بفرماييد.

البته خيلى خاطره هست؛ يعنى همه محفوظات ما به يك معنا خاطره است. يكى از خاطرات خيلى جالب من، آن شب اوّلى است كه امام وارد تهران شدند؛ يعنى روز دوازدهم بهمن ـ شب سيزدهم ـ شايد اطّلاع داشته باشيد و لابد شنيده‏ايد كه امام، وقتى آمدند، به بهشت زهرا رفتند و سخنرانى كردند، بعد با هلى‏كوپتر بلند شدند و رفتند.

تا چند ساعت كسى خبر نداشت كه امام كجا هستند! علّت هم اين بود كه هلى‏كوپتر، امام را در جايى كه خلوت باشد برده بود؛ چون اگر مى‏خواسشت جايى بنشيند كه جمعيت باشد، مردم مى‏ريختند و اصلاً اجازه نمى‏دادند كه امام، يك جا بروند و استراحت كنند. مى‏خواستند دور امام را بگيرند.

هلى‏كوپتر در نقطه‏اى در غرب تهران رفت و نشست، بعد اتومبيلى امام را سوار كرد. همين آقاى «ناطق نورى» اتومبيلى داشتند، امام را سوار مى‏كنند ـ مرحوم حاج احمد آقا هم بود ـ امام مى‏گويند: مرا به خيابان ولى‏عصر ببريد؛ آن‏جا منزل يكى از خويشاوندان است. درست هم بلد نبودند؛ مى‏روند و سراغ به سراغ، آدرس مى‏گيرند، بالاخره پيدا مى‏كنند ـ منزل يكى از خويشاوندان امام ـ بى‏خبر، امام وارد منزل آنها مى‏شوند!

امام هنوز نماز هم نخوانده بودند ـ عصر بود ـ از صبح كه ايشان آمدند ـ ساعت حدود نه و خرده‏اى ـ و به بهشت زهرا رفتند تا عصر، نه ناهار خورده بودند، نه نماز خوانده بودند، نه اندكى استراحت كرده بودند! آن‏جا مى‏روند كه نمازى بخوانند و استراحتى بكنند. ديگر تماس با كسى نمى‏گيرند؛ يعنى آن‏جا كه مى‏روند، با كسى تماس نمى‏گيرند. حالا كسانى كه در اين ستادهاى عملياتى نشسته بودند ـ ماها بوديم كه نشسته بوديم ـ چقدر نگران مى‏شوند! اين ديگر بماند. چند ساعت، هيچ كس از امام خبر نداشت؛ تا بعد بالاخره خبر دادند كه بله، امام در منزل فلانى هستند و خودشان مى‏آيند، كسى دنبالشان نرود!

من در مدرسه رفاه بودم كه مركز عملياتِ مربوط به استقبال از امام بود ـ همين دبستان دخترانه رفاه كه در خيابان ايران است كه شايد شما آشنا باشيد و بدانيد ـ آن‏جا در يك قسمت، كارهايى را كه من عهده‏دار بودم، انجام مى‏گرفت؛ دو، سه تا اتاق بود. ما يك روزنامه روزانه منتشر مى‏كرديم. در همان روزهاى انتظار امام، سه، چهار شماره روزنامه منتشر كرديم. عدّه‏اى آن‏جا بوديم كه كارهاى مربوط به خودمان را انجام مى‏داديم.

آخر شب ـ حدود ساعت نه‏ونيم، يا ده بود ـ همه خسته و كوفته، روز سختى را گذرانده بودند و متفّرق شدند. من در اتاقى كه كار مى‏كردم، نشسته بودم و مشغول كارى بودم؛ ناگهان ديدم مثل اين كه صدايى از داخل حياط مى‏آيد ـ جلوِ ساختمان مدرسه رفاه، يك حياط كوچك دارد كه محلِّ رفت و آمد نيست؛ البته آن هم به كوچه در دارد، ليكن محلِّ رفت و آمد نيست ـ ديدم از آن حياط، صداى گفتگويى مى‏آيد؛ مثل اين‏كه كسى آمد، كسى رفت. پا شدم ببينم چه خبر است. يك وقت ديدم امام از كوچه، تك و تنها به طرف ساختمان مى‏آيند! براى من خيلى جالب و هيجان‏انگيز بود كه بعد از سالها ايشان را مى‏بينم ـ پانزده سال بود، از وقتى كه ايشان را تبعيد كرده بودند، ما ديگر ايشان را نديده بوديم ـ فوراً در ساختمان، ولوله افتاد؛ از اتاقهاى متعدّد ـ شايد حدود بيست، سى نفر آدم، آن‏جا بودند ـ همه جمع شدند. ايشان وارد ساختمان شدند. افراد دور ايشان ريختند و دست ايشان را بوسيدند. بعضيها گفتند كه امام را اذيّت نكنيد، ايشان خسته‏اند.

براى ايشان در طبقه بالا اتاقى معيّن شده بود ـ كه به نظرم تا همين سال ها هم مدرسه رفاه، هنوز آن اتاق را نگه داشته‏اند و ايام دوازده بهمن، گرامى مى‏دارند ـ به نحوى طرف پله‏ها رفتند تا به اتاق بالا بروند. نزديك پاگرد پله كه رسيدند، برگشتند طرف ما كه پاى پله‏ها ايستاده بوديم و مشتاقانه به ايشان نگاه مى‏كرديم. روى پله‏ها نشستند؛ معلوم شد كه خود ايشان هم دلشان نمى‏آيد كه اين بيست، سى نفر آدم را رها كنند و بروند استراحت كنند! روى پله‏ها به قدر شايد پنج دقيقه نشستند و صحبت كردند. حالا دقيقاً يادم نيست چه گفتند. به‏هرحال، «خسته نباشيد» گفتند و اميد به آينده دادند؛ بعد هم به اتاق خودشان رفتند و استراحت كردند.

البته فرداى آن روز كه روز سيزدهم باشد، امام از مدرسه رفاه به مدرسه علوىِ شماره دو منتقل شدند كه برِ خيابان ايران است ـ نه مدرسه علوى شماره يك كه همسايه رفاه است ـ و ديگر رفت و آمدها و كارها، همه آن‏جا بود. اين خاطره به يادم مانده است.


پیشنهاد متن برای مطالعه (7) | نقل قول این متن | تعداد مشاهده :102

  اولين نظر را شما بدهيد

اظهار نظر کنید
  • لطفا فیلدهای ستاره دار را پر کنید.
نام :*
پست الکترونیکی :
متن نظر :*

اگر نظر جدیدی وارد شد به پست الکترونیکی من فرستاده شود.

1.4

 

هفته نامه دلیران تنگستان

آخرین اخبار استان بوشهر

جستجو

آخرین اخبار ایران و جهان

آب و هوا



بوشهر
رطوبت: 63 درصد
ميدان ديد: 9.99 کيلومتر
فشار: 982.05 متر مربع
طلوع آفتاب: 6:47 ق/ظ
غروب آفتاب: 7:20 ب/ظ
دماي فعلي: 37 درجه سانتيگراد
روز: چهار شنبه
حداقل: 21 درجه سانتيگراد
حداکثر: 36 درجه سانتيگراد
روز: پنج شنبه
حداقل: 21 درجه سانتيگراد
حداکثر: 36 درجه سانتيگراد